امروز جایی در باره شمام خواندم و جایی دیگر در باره ظرف بلور،یادم افتاد که این شمام ،اسمش دستنبو بود.میوه ای که به یار میدادند تادستش بوی دست یار بگیر.بوی عطری عجیب.و گاهی جا خوش میکرد روی ظرف بلور پایه داری ،پشت تاقچه پنجدری.کنار شاخه ای مورد.گاهی با زیر اندازی از ترمه یا کتانی گلدوزی شده.
چشم هایم را میبندم.بوی دستنبو،بوی نان داغ،بوی یاس و بوی کاهگل مشامم را پرمیکند،پری در آسمان چرخ میخورد،عشق میبارد
سلامی چو بوی خوش آشنایی
مینوجان
چه تصویر زیبایی دادید .مرا به سال های دور برد انگار همین دیروز بود که پدر در باغ دستنبو می کاشت ومن از چیدن آن کیف می کردم چون کوچک بود ودردستانم جا می گرفت .ومادرکه هربار دستنبو می چید شعر را زمزمه می کرد .
سلام خورشید جان
خودم هم خاطرات خوبی از دستنبو دارم
سلام
منزل نو مبارک
از این به بعد در کدام منزل ساکن می شوید؟
گر چه ترک بلاگفا برایم سخت است،اما سعی میکنم حتی اگر شده تدریجی ،به اینجا اسباب کشی کنم
ممنون که سر زدید آقای ایوبی
چه توصیف قشنگی. من هم با خواندن خاطرهتان این بیت به یادم افتاد.
یار دستنبو به دستم داد و دستم بو گرفت
وه چه دستنبو که دستم بوی دست او گرفت
هنوز بوی دستنبو را بخاطر دارم.ممنون بخاط یاداوری این بیت زیبا
یار دستنبو به دستش بود و دستنبو به دستم داد و دستم بوی دستنبوی دست او گرفت .. ای به قربان همان دستی که دستنبو به دستش بود و دستنبو به دستم داد و دستم بوی دستنبوی دست او گرفت ...

منو به کجاها بردی مینو جان
یاد ایام بخیر ......
راستی منزل نو مبارک بانو جان
وای نگین جان چه شعر مفصل و جالبی.امیدوارم خاطره های خوب برایت زنده شده باشد
سلام ، روز و روزگار خوش
منزل نو مبارک
خوشحالم که وب جدید ( منزل جدید ) تونو با متنی شاد و خاطره انگیز و همراه با عشق شروع کردین
انشااله سال های سال با خوشی و خرمی و سلامتی در این منزل قلمفرسایی کنین و ما هم از توان والای فکری و نوشتاری تون استفاده کنیم .
سپاس جناب ناصحی